حكيم ابوالقاسم فردوسى

936

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه زار با شاه گريان شدند * ابى آتش از درد بريان شدند زبان بر گشادند زان پس ز بند * كه اى پر هنر شهريار بلند همه در جهان خاك را آمديم * نه جوياى ترياك را آمديم بميرد كسى كو ز مادر بزاد * زِهِش چون ستم بينم و مرگ داد بمنذر چنين گفت بهرام گور * كه اكنون چو شد روز ما تار و تور ازين تخمه گر نام شاهنشهى * گسسته شود بگسلد فرّهى ز دشت سواران بر آرند خاك * شود جاى بر تازيان بر مغاك بر انديشه باشيد و يارى كنيد * بمرگ پدر سوكوارى كنيد ز بهرام بشنيد منذر سخن * به مردى يكى پاسخ افگند بن چنين گفت كاين روزگار منست * برين دشت روز شكار منست تو بر تخت بنشين و نظّاره باش * همه ساله با تاج و با ياره باش همه نامداران برين هم سخن * كه نعمان و منذر فگندند بن ز پيش جهانجوى بر خاستند * همه تاختن را بياراستند بفرمود منذر بنعمان كه رو * يكى لشكرى ساز شيران نو ز شيبان و از قيسيان ده هزار * فراز آر گرد از در كار زار من ايرانيان را نمايم كه شاه * كدامست با تاج و گنج و سپاه بياورد نعمان سپاهى گران * همه تيغ داران و نيزه وران بفرمود تا تاختنها برند * همه روى كشور بپى بسپرند ره شورستان تا در طيسفون * زمين خيره شد زير نعل اندرون زن و كودك و مرد بردند اسير * كس آن رنجها را نبد دستگير پر از غارت و سوختن شد جهان * چو بيكار شد تخت شاهنشهان پس آگاهى آمد بروم و بچين * به ترك و بهند و بمكران زمين كه شد تخت ايران ز خسرو تهى * كسى نيست زيباى شاهنشهى همه تاختن را بياراستند * به بيدادى از جاى برخاستند چو از تخم شاهنشهان كس نبود * كه يارست تخت كيى را بسود بايران همى هر كسى دست آخت * بشاهنشهى تيز گردن فراخت [ نامه نوشتن ايرانيان به منذر و پاسخ آن ] چو ايرانيان آگهى يافتند * يكايك سوى چاره بشتافتند چو گشتند زان رنج يك سر ستوه * نشستند يك با دگر همگروه كه اين كار ز اندازه اندر گذشت * ز روم و ز هند و سواران دشت يكى چاره بايد كنون ساختن * دل و جان ازين كار پرداختن بجستند موبد فرستاده‌يى * سخن گوى و بينا دل آزاده‌يى كجا نام آن گو جوانوى بود * دبيرى بزرگ و سخن گوى بود بدان تا بنزديك منذر شود * سخن گويد و گفت او بشنود بمنذر بگويد كه اى سر فراز * جهان را بنام تو بادا نياز نگهدار ايران و نيران توى * بهر جاى پشت دليران توى چو اين تخت بىشاه و بىتاج شد * ز خون مرز چون پرّ درّاج شد